تبليغاتX
ابرهای گریان
ابرهای گریان

آدم ها مترسک نیستند که وقتی واسه کلاغ های دلت تکراری شدن ، اونو با یکی دیگه عوض کنی

اللهم عجل لولیک الفرج

چه انتظار عجیبی،تو بین منتظران هم غریبی

عجیب تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت

چه بی خیال نشستیم،نه کوششی نه وفایی

 فقط نشستیم وگفتیم::خدا کند که بیایی 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

**ابر بارانی **

 

باز باران بی ترانه . . .

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم . . .

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی دانم ، نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست . . .

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست. . .نمی فهمم . . .

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد. . . نمی دانم . . .

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست . . . نمی فهمم . . .

یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران ، از برای نان . . .

مادرم افتاد. . .

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود. . . نمی دانم . . .

کجای این لجن زیباست . . .

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا

از برای مردم زیبای بالا دست . . .

و آن باران که عشق دارد

فقط جاریست برای عاشقان مست . . .

و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد !

**ابر بارانی **

تو را دارم ای گل، جهان با من است.

تو تا با منی، جان جان با من است.

                        چو می‌تابد از دور پیشانی‌ات

کران تا کران آسمان با من است.

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است !

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی‌کران با من است.

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است.

چه غم دارم از تلخی روزگار،

شکر خنده آن دهان با من است.

**ابر بارانی **

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو… من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

**ابر بارانی **

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا ،که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنة دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند صدها بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروانهایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

**ابر بارانی **

آموخته ام که

با پول می‌شود خانه خرید ولی آشیانه نه

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می‌توان مقام خرید ولی احترام نه

می‌توان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره، می‌توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته‌ام …

که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می‌کند

کسی است که به من می‌گوید:

تو مرا شاد کردی

آموخته‌ام …

که مهربان بودن، بسیار مهم‌تر از درست بودن است

آموخته‌ام …

که هرگز نباید به هدیه‌ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته‌ام …

که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم

دعا کنم

آموخته‌ام …

که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد،

همه ما احتیاج به دوستی داریم

که لحظه‌ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته‌ام …

که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می‌خواهد،

فقط دستی است برای گرفتن دست او،

و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته‌ام …

که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی،

شگفت‌انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام …

که زندگی مثل یک دستمال لوله‌ای است،

هر چه به انتهایش نزدیک‌تر می‌شویم سریع‌تر حرکت می‌کند

آموخته‌ام …

که پول شخصیت نمی‌خرد

آموخته‌ام …

که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می‌کند

آموخته‌ام …

که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد

که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته‌ام …

که چشم‌پوشی از حقایق، آن‌ها را تغییر نمی‌‌دهد

آموخته‌ام …

که این عشق است که زخم‌ها را شفا می‌دهد نه زمان

آموخته‌ام …

که وقتی با کسی روبرو می‌شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته‌ام …

که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته‌ام …

که زندگی دشوار است، اما من از او سخت‌ترم

آموخته‌ام …

که فرصت‌ها هیچ‌گاه از بین نمی‌روند،

بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته‌ام …

که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم

دوستش دارم

آموخته‌ام …

که لبخند ارزان‌ترین راهی است که می‌شود با آن، نگاه را وسعت داد.

“”چارلی چاپلین”"

**ابر بارانی **

نگاه کن

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن
که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن
که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

**ابر بارانی **

اگه میتونستیم تمام جمعیت دنیا رو به ۱۰۰ برسونیم و همه اونها رو در یک دهکده جمع کنیم ، نتایج جالبی بدست میومد.

۶۱ نفر آسیایی ، ۱۲ نفر اروپایی ، ۵ نفر آمریکایی و کانادایی ، ۸ نفر آمریکای جنوبی و ۱۴ نفر آفریقایی هستند.

۴۹ نفر زن و ۵۱ نفر آنها مرد هستند.

۸۲ نفر غیر سفید پوست و ۱۸ نفر سفید پوست.

۳۲ نفر مسیحی و ۶۸ نفر غیر مسیحی.

۵ نفر از اونها ۳۲ درصد ثروت همه رو دارن که همشون از ایالات متحده آمریکا هستن.

۸۰ نفر در وضعیت بدی بسر میبرن و ۲۴ نفر حتی برق هم ندارن..

۶۷ نفر بیسواد و تنها ۱ نفر تحصیلات دانشگاهی داره .

۵۰ نفر دچار سوء تغذیه هستن که ۱ نفر از اونها در حال مرگ هست.

۳۲ نفر دسترسی به آب آشامیدنی هم ندارن و ۱ نفر از اونها مبتلا به HIV هست .

۱ نفر نزدیک به مرگ و ۲ نفر در حال بدنیا اومدن هستن و تنها ۷ نفر از اونها دسترسی به اینترنت دارن.

اگه از این دید به دنیا نگاه کنیم اهمیت و جایگاه بهداشت ، آموزش و .. مشخص میشه .

حالا شما چقدر خوشبخت هستید !

اگه امروز صبح سالم و با آرامش بیدار شدید ، بدونید که خوش شانس تر از ۱ میلیون نفر دیگه ای هستید که تا آخر هفته قراره از دنیا برن!

اگه تا حالا تجربه جنگ و جنگیدن رو نداشتید و یا اگه تجربه تلخ تنهایی در زندان رو نداشتید ، درد شکنجه رو تحمل نکردید و یا تا حالا گرسنگی نکشیدید ، شما خوشبختتر از ۵۰۰ میلیون انسان دیگه دنیا هستید!

اگه با آزادی و بدون ترس میتونید به مسجد ، کلیسا و … برید ، خوشبخت تر از ۳ بیلیون انسان دیگه هستید !

اگه تو یخچال شما به اندازه کافی غذا وجود داره اگه شما لباس و کفش دارید و اگه تخت خواب دارید و زیر یک سقف زندگی میکنید ، شما خوشبخت تر از ۷۵ درصد انسانهای دیگه دنیا هستید!

اگه پدر و مادر شما زنده هستند و با هم زندگی میکنن ، پس شما یک انسان کمیاب هستید!

اگه حساب بانکی دارید ، تو کیفتون پول دارید و تو قلک شما پول هست ،پس شما جز اون ۸ درصدی هستید که رفاه مالی دارن!

این دنیای شما است و فقط شما می‌تونید عوضش کنید!

**ابر بارانی **

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد

آمدی و آمدیم

اول فقط یک دل دل بود ، یک هوای نشستن و گفتن

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

یک هنوز با هم ساده

رفتیم و نشستیم

خواندیم و گریستیم

بعد یکصدا شدیم ، هم آواز و هم بغض و هم گریه

همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خاص

برای یک دل سیر گریه کردن

برای همسفر همیشه عشق : باران

باری ای عشق

اکنون و اینجا

هوای همیشه ات را نمی خواهم

نشانی خانه ات کجاست ؟!

**ابر بارانی **

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم 


گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم


در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل


من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم


اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای


آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم


آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را


تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او


تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم


روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم


خکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم


غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام


من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی


چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

**ابر بارانی **

کاش فردا را کسی پنهان کند!

لحظه را در لحظه سرگردان کند!

کاش ساعت را بمیراند به خواب!

ماه را بر شاخه اویزان کند!

کاش می شد لحظه ها را پس گرفت!

**ابر بارانی **

در مسجد بازار، واعظ شهر، مردمان را وعظ می گفت،

و می گفت : خداوند، در دل های شکسته است،

به آرامی پدرم را گفتم:این سخن، یعنی چه؟!!

پاسخم را نگفت!!

وقتی که باز می گشتیم، به ناگاه،چشمانش به گوشه ای خیره شد،

نور بود، نور آفتاب، که از سقف شکسته بازار وارد می شد،

و بر آنجا می تابید، پدرم، سقف را اشارت کرد و پرسید: چرا،

تنها از همین یک قسمت است که آفتاب می تابد؟؟!

گفتم: از آنروی، که تنها همین یک قسمت است، که شکسته است..

گفت: و خداوند نور است،،

و بر دلی نمی تابد جز آنکه شکسته باشد!!

و افزود: داغ ها،، بلاها،،محنت ها،،مصیبت ها،، همه

برای آن است که این دل بشکند، و آن نور بتابد!

و دیگر هیچ ضرور نبود که مرا بگوید:

هر چه دل بیشتر بشکند، نور خداوند بر آن بیش می تابد،

زیرا که می دیدم قسمت های دیگر، از سقف همان بازار،

که شکستگی هایش بیش بود، و نور آفتاب از آنجا بیشتر می تابید!!

 

بینش هر دل درین عالم به قدر داغ اوست   روشنایی، خانه تاریک را،از روزن است

صائب تبریزی

 

**ابر بارانی **

تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures

خدای من

کنون که آمدم مگو که دیر شده

مگو برو برو دلم چه سیر شده

مگو که جای تو میان خانه نیست

که مستحق چون من در این زمانه نیست

**ابر بارانی **

                                              هر چه عبور خود ،
whatever your pain,                هر درد خود را ،
there will always be sunshine,  همیشه وجود داشته باشد نور خورشید ،
after the rain ….                      پس از باران....

Perhaps you may stumble,       شاید شما ممکن است تلو تلو خوردن ،
perhaps even fall,                    شاید حتی پاییز ،
But God's always ready,         اما خدا همیشه آماده ،
To answer your call …            برای پاسخ به تماس شما...

He knows every heartache,     او می داند هر غم ،
sees every tear,                      می بیند هر قطره اشکی ،
A word from His lips,             کلمه از لب او ،
can calm every fear …            آرام می تواند هر ترس...

Your sorrows may linger,       غم شما ممکن است تلف ،
throughout the night,                در طول شب ،
But suddenly vanish,               اما به طور ناگهانی ناپدید می شوند ،
in dawn's early light …            در نور صبح زود است...

The Savior is waiting,              ناجی منتظر است ،
somewhere above,                 جایی در بالا ،
To give you His grace,            به شما لطف و مرحمت او بدهد ،
and send you His love ..          و تو عشق او ارسال..

Whatever your cross,             هر چه عبور خود ،
whatever your pain,                هر درد خود را ،
“God always sends rainbows…. "خدا همیشه رنگین کمان... می فرستد.
after the rain.                          پس از باران.

 written by Pastor Connie Ciccone ---- نوشته شده توسط پاستور کانی Ciccone

**ابر بارانی **

بدون تردید یکی از با ارزش ترین احساسات درون ما،محبت است که زیبا ترین صفحات کتاب

زندگی مان را رقم می زند.شیرین ترین خاطرات ما مربوط به زمانی است که یا محبت کرده ایم

یا محبت دیده ایم.فضای زیبایی که محبت کردن و محبت دیدن در دل ما ایجاد می کند با هیچ فضای

زنده ی دیگری قابل مقایسه نیست.پس تا می توانید از این سرمایه ی تمام نشدنی استفاده کنید.

**ابر بارانی **

                                                                آیا شما مشکل ، بر دوش ، آبی است؟
Take my hand.                                          دستم را بگیر.
I've been troubled, too,                             مشکل من شده است ، بیش از حد ،
I understand.                                             من درک می کنم.
        Where you've fallen, once I fell          از کجا شما کاهش یافته ، یک بار من افتاد
Let me help the clouds dispel                     اجازه دهید به من کمک کند برطرف کردن ابرها
Take my hand.                                           دستم را بگیر.

Others helped when I was weak,                برخی دیگر کمک کرد وقتی من ضعیف بودم ،
Took my hand,                                          دستمو گرفتی ،
Helped me face toward the peak,               به من کمک کرد به سمت قله صورت ،
Helped me stand.                                       به من کمک کرد ایستاده اند.
What they did, now let me do                     اما چیزی که آنها انجام داد ، اکنون به من اجازه
Pass the kindness on to you.                       رمز عبور مهربانی است برای شما.
Someday you'll help others, too.                 یه روزی شما به دیگران ، کمک بیش از حد.
Take my hand.                                            دستم را بگیر.

 

**ابر بارانی **

روزی روزگاری درختی بود ….

و پسر کوچولویی را دوست می داشت .

پسرک هر روز می آمد

برگ هایش را جمع می کرد

از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد

با هم قایم باشک بازی می کردند .

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

او درخت را خیلی دوست می داشت

خیلی زیاد

و در خت خوشحال بود

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

و درخت اغلب تنها بود

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،

سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »

پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .

می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

من به پول احتیاج دارم

می توانی کمی پول به من بدهی ؟

درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »

من تنها برگ و سیب دارم .

سیبهایم را به شهر ببر بفروش

آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .

پسرک از درخت بالا رفت

سیب ها را چید و برداشت و رفت .

درخت خوشحال شد .

اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …

و درخت غمگین بود

تا یک روز پسرک برگشت

درخت از شادی تکان خورد

و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »

پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،

زن و بچه می خواهم

و به خانه احتیاج دارم

می توانی به من خانه بدهی ؟

درخت گفت : « من خانه ای ندارم

خانه من جنگل است .

ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری

و برای خود خانه ای بسازی

و خوشحال باشی . »

آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

و درخت خوشحال بود

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد

با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :

« بیا پسر ، بیا و بازی کن »

پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .

قایقی می خواهم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟

درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز

آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

و خوشحال باشی .

پسر تنه درخت را قطع کرد

قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .

و درخت خوشحال بود

پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین

درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم

اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو

پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام

و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟

درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند

و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …

**ابر بارانی **

Purple, green, red and blue!                     بنفش ، سبز ، قرمز و آبی!
Sparkling glittering and pretty good.          پر زرق و گازدار خیلی خوب است.
I don't know which one to choose,            من نمی دانم که کدام یک را انتخاب کنید ،
so I frame the question back to you.          بنابراین سوال این قاب من به شما.

If all of life were calm and cool,                اگر تمام زندگی آرام بود و سرد ،
And all mankind will play the fool,              و همه نوع بشر احمق خواهد بازی کند ،
Won't black be black and white be white?     آیا سیاه و سفید نمی شود سیاه و سفید سفید می شود؟

But here we sit on a single table,                اما در اینجا ما بر روی یک میز تنها نشسته ،
surrounded with choices right and wrong;   احاطه شده با گزینه های درست و نادرست ؛
fed with words of the young and old,          تغذیه با کلمات از پیر و جوان ،
left with feelings warm and cold!                سمت چپ با احساسات گرم و سرد!

Scream, shout, sing and dance.                  فریاد ، فریاد ، آواز خواندن و رقص.
Teachers, Elders, priests and scribes.         معلمان ، بزرگان ، موبدان و کاتبان.
wisdom, knowledge, laws, commands.        خرد ، دانش ، قوانین ، دستورات.
The choice is yours as well as mine.            انتخاب است خودتان و همچنین به عنوان معدن.

You take it now or leave it behind.              آن را شما هم اکنون و یا ترک آن را پشت سر گذاشت.
Call it truth or say whatever! ندای               حقیقت آن را می گویند و یا هر آنچه!
Lost for a moment or lost for ever.             برای یک لحظه فراموش کرده و یا برای همیشه از دست داده.

Purple, green, red and blue.                       بنفش ، سبز ، قرمز و آبی رنگ است.
sparking glittering and pretty good.              جرقه پر زرق و خیلی خوب است.
Let this truth be understood.                       بیایید این حقیقت قابل درک است.
The world of the young is really good!          دنیای جوان واقعا خوب است!

 
 

**ابر بارانی **

پدرم مرا می گفت: با همه کس ننشینم!

و نمی دانستم چرا؟؟!!

روزی به نخلی پشت داده، ونشسته بود، ودر حال خود،

و دیدم که با انگشت خویش بر خاک می نویسد!

پرسیدم چیست؟!

گفت : سخن نخستی است، که نخستین روز، مرا در مکتبخانه آموختند!

آری، الف بود!

و می گفت جانم فدای الف!

الف همواره به یک حال است، و استوار، چه با خود باشد، وچه با

دیگر حرف ها!!

راست می گفت: هر حرف را که می دیدم،وقتی که با حرفی دیگر می نشست،

خودش را می باخت، و خودش را از دست می داد!!

و وقتی که گفت دوست دارم بمانند الف باشی،

دانستم که چرا همیشه ام می گفت، با همه کس منشین!!

 

چون الف کز اتصال حرف باشد مستقیم     بر نیارد کثرت مردم ز یکتایی ترا

 

 

**ابر بارانی **

                                                                دوستان من ، خانواده ام ، می توانم گریه نیست ،
as I enter my eternal sleep                         که من وارد خواب ابدی من
I chose to live a righteous path,                   من تصمیم به زندگی راه صالح ،
no fear to face, the LORD OF SPIRITS wrath        بدون ترس به چهره ، خشم خداوند از ارواح

Through my faith, my soul is won,                از طریق ایمان من ، روح من است به دست آورد ،
as I have reached, my life paths completion,   همانطور که رسیده است ، زندگی من از اتمام مسیر ،
I once was living with evil behavior,              من یک بار با رفتار بد زندگی می کرد ،
now I rejoice in my faith in our savior           در حال حاضر من در ایمان من به نجات دهنده ما شادی

rejoice for me, for my death, I willing embrace  شادی برای من ، برای مرگ من ، من مایل در آغوش
for I no longer, had to fear disgrace,            برای من دیگر ، تا به حال به ترس رسوایی ،
in the record of my life's story,                     در ثبت از داستان زندگی من ،
written in the BOOK OF LIFE, is “Glory”          نوشته شده در کتاب زندگی است ، "افتخار"

**ابر بارانی **

دو روز مانده به پایان جهان،
تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای
بیش تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد
و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)

بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل
این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و
آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را
در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت
به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند! می ترسید
راه برود! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود
گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه
فایده ای
دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن
کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید
می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند…

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد،
اما… اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا
گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش
نداشتند از ته دل دعا کرد.
او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و
عبور کرد و تمام شد!
او همان یک روز زندگی کرد، اما
فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که
هزار سال زیسته بود . . .

**ابر بارانی **

می بینی ؟!!

آن کودکان صحرایی، وبادیه نشین، هیچکدام از زمین سنگی نمی ستانند،

و بر آن نخل سبز سر افراز نمی کوبند!

از آن روی که به زیر بار نیست،،

حالیا آنکه پیش از این،برای اندک بار خرمایی که با خود داشت،

چه سنگ هایی بسیار که بر وی نثار می شد،،

وشاید، این جفاها که بر ما می رود، و روا می دارند،

و این همه سنک های سنگین ملامت، که به سوی ما حوالت می دارند،

از آن روی است که بر ما باری است،،،،

بار غرور،،بار کبر،،......که نباید و نشاید!!!!

 

**ابر بارانی **

                                             

 

  زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابری است به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مهر

بار گاهی است ز دربار حضور

زندگی چون گل نسترن است

باید از چشمه جان آبش داد

زندگی صحنه جولانگه ماست

خوب وبد آن،عملی از منو ماست

پس بیا تابفشانیم همه،بذر خوبی وصفا

وبگوییم به دوست:

معنی عشق وحقیقت چه نکوست

**ابر بارانی **

کوچه کوچه جست وجوخانه خانه درگذار

قلب ما آشفته است دربهار انتظار

آخرین گل محمدیست این که میرسد ز راه

هم تبار نرگس است درتبسم بهار

آه میکشم تورا با تمام اتنظار

پرشکوفه کن مرا ای کرامت بهار

می رسد بهارومن بی شکوفه ام هنوز

آفتاب من بتاب مهربان من ببار

*****

آنچه تسکین خاطر جان است

نغمه روح بخش قرآن است

اوج پرواز در این صحیفه نور

وصف عشق امام جانان است

باظهور شکوه دین مهدی

باغ قرآن شکوفه باران است

*****

**ابر بارانی **


چون هستی من

 ز هستی اوست

                              تا هستم وهست

دارمش دوست

        


                                                                                                     
                                         

**ابر بارانی **

 از خاطرات گمشده می‌آيم تابوتی از نگاه تو بر دوشم

بعد از تو من به رسمِ عزاداران غير از لباسِ تيره نمی‌پوشم

در سردسيری از منِ بيهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم

شب‌ها شبيه خواب و خيال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم

تکثير می‌شوند و نمی ميرند سلول‌های خاطره‌ات در من

انگار مانده چشم تو در چشمم ، لحن صدای گرمِ تو در گوشم

هرچند زير اين‌همه خاکستر، آتش بگير و شعله بکش در من

حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم

**ابر بارانی **

از خانه متروک در ويرانه باغی

بعد از تو تنها خاک مي‌گيرد سراغی

جز مرگ راه ديگری باقی نمانده است

اما به اين زودی نمی‌ميرد کلاغی

در راه بندان خيابان گريه کردم

پيدا نکردم خلوتی در کوچه باغی

با اينکه بيش از پنج روزی در جهان نيست

هر روز می‌افتد به جان لاله داغی

فرقی نخواهد داشت باشی يا نباشی

روشن نخواهد کرد دنيا را چراغی

**ابر بارانی **



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت